خرید بک لینک

یک گلدان نارنجی بزرگ داشتم

قبلترها حسن یوسف بود، اما وقتی حسن یوسف خشک شد دیگر بهش میگفتیم گلدان

قشنگ بود اما بیفایده بود، نمینداختیمش دور، منتظر بودیم دری به تخته بخورد، یک گیاه دیگر بخریم بگذاریم توی آن...

گوشهی بالکن را پرکرده بود، تک و تنها، بیفایده، زیبا، منتظر

یک بار داشتم وسایل را میگذاشتم توی بالکن... خوردم به گلدان نارنجی بزرگ و از لبه بالکن پرت شد پایین و شکست...

گلدان نارنجی بزرگم را از دست داده بودم و حالا باید بین این همه جابهجاییِ وسایل، خورده هایشان را جمع میکردم

اما توی دلم گفتم آخیش. انگار مسئولیت زندگی گلدان نارنجی بزرگ را با شکستنش از روی دوشم برداشته بودند...

 دیگر گلدانی نبود تا با رد شدن از بالکن، فکرم را مشغول کند

میفهمید چه میگویم؟ 

گمانم میفهمید

پن: این سه هفته من عاقلترین دختر ۱۹ ساله روی کره زمین بودم و البته شادترین و بسیار البته دوس داشتنی ترین

برچسب: نویسنده: ساحل یوسفی تاريخ: جمعه 13 ارديبهشت 1398 ساعت: 10:24

صفحه بندی